تبليغاتX
بازديدها یک نفر بیاد که من منتظره دیدنشم یک نفر بیاد که من تشنه بویدنشم مثل یک معجزه اسمش تو کتابااومده تنه اون شعرهای عاشقونه گفتن بلده خالی سفرمونو پر از شقایق میکنه واسه موج های سیاه دستارو قایق میکنه مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده تنه اون شعرهای عاشقونه گفتن بلده همیشه غایب من زخمامو مرهم میزاره همیشه غایب من گریاهمو دوست نداره نکه یه وقت نیاد صداش به دردم نرسه آینه ها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده تنه اون شعرهای عاشقونه گفتن بلده آسمان بی ابر
اگر به خانه من می آیی لبخندت را نیز بیاور
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 14:45  توسط حمید 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/01ساعت 14:16  توسط حمید 

                

 

 

به کجا می توان  رفت 

به کجا میتوان  سوی از نور یافت  

به کجا می توان قطره آبی از چشمه تو یافت

 به کدامین را باید داخل شد  تا عمری دوباره پیمود

چگونه میتوانم  به دنبال تو باشم  نشانی نشانم ده

به کجا میتوانم عطر تو را از سر برم

 من از این گناه  دورم  وعطرت را به یاد میدارم

نشانی ده  به کجا به دنبال نشانی از گمگشته خویش باشم 

چگونه نور را به روی دیدگانم  ببندم

چگونه از سر برون کنم نور امید را

به کجا روانه شوم  به کجا میتوانم تورا پیدا کنم

حال که رسوا شده ام آواره  این دنیا شده ام

در بیکسی جا مانده ام چون بادی روان شده ام 

بعد رفتنت چشم باد نالید و و ابر بارید

این رابدان باخته ام درون بازی

حال به که میتوان پناه برد از کدامین قلمت نشانی یافت

تودرشبم نبودی تو در پسم نبودی تو تیشه زدی به ریشه ام

من از عاشقی خواندم تو از غرورت گفتی

من برگشتمو تو چون رود روان شدی

توبه تنهایی من نگریستی چون ساحری که سحر می کند چشمان منتظر را

اما چه بگویم که بازی دیگر تمام شده و به آخرش رسیدیم

یادش بخیر روزهای که خوابهای رنگی میدیدیم

من بی رنگ بی رنگ ماندم از  ته دل تنگ خواندم 

من از فراسوی شیشه سرد از وصال فرشته ها خواندم

من از رهگذر باد  از تو پرسیدم

باز چشمان سیاهت را از دور پرستیدم ودر آینه راز تورا نگریستم

 وباز  قلبم را تکرار کردم    ...حمید 85.10.13

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/13ساعت 15:10  توسط حمید  | 

          

 

 

دیگه من تو دلت جابی ندارم

جاده ها تموم شدن دیگه من راهی ندارم

ابرا باریدن و گلها نمیدن  و من هنوز سر پناهبی ندارم

برگها چکیدن و من لب تری ندارم

به اندازه همون برگهای  جنگل از تو خاطره دارم

به یاد شبای مهتاب من رهسپارم

 تو نموندی کنارم  ننشستی زیر شاخه سارم

هر جا که هستی بدون  حسرت یه بوی ساده 

حسرت یه چشم آروم  حسرت یذره خوشی 

وقتی که دلم هیجا نمی رفت  اینجا مونده

 به تو گفتم عمرم بنده به نفسات

بعد تو چشمای شب چکیدنو بی تو باز به دیوار زول زدن

می دونی من راهی ندارم می خوام این دل و در بیارم

می خوام بعد این دل اسمتو من نفس بذارم

با اینکه یادی از تو ندارم منم یه جایی واسه خودم کنار می ذارم

می خوام با تو بگم از خلوت سرایم

می خوام به یاد شبای زیر بارون دوباره من ببارم

دوباره مثل شبنم از روی برگ من بتابم  و بگم که من نفس ندارم

 بگم که عطر یاست نفس بود واسه این نفس بریده ...حمید 85.8.1

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/04ساعت 10:17  توسط حمید  | 

            

 

بی تو یاس صبحی باز از کنار آن رود گذشتم

همه تن پی عطر تو گشتم

عشق تو لبریز شد از این قلب دچارم

من همان مرد تنها وغریب که حتی یادی از روی تو ندارم

یادم آید با هم ازکنار آن رود می گذشتیم

لحظه ای در کنارش  آرمیستیم

درون آب چشم مهتاب را نشان تو دادم 

لحظه ای عشق را یاد تو دادم

در کنارش عکس شاخه سبز خیالم را دست تو دادم

لحظه ای بعد دستان لرزان و چشمان خیسم را به تو دادم

اما تو چه گفتی  از عشق حزر کن

یاد مرا از سر برون کن

لحظه ای به این رود نظر کن

برگ درون رود سبز است اما می گذرد  همچون این عشق

با تو گفتم از عشق حزر نکنم

یاد تو از قلبم برون نکنم

مهتاب و شاخه سبز خیالم را ببین

رود می گذرد اما این دو روبه رویمان اند

یادت آید همچو گنجشککی به من سنگ می زدی

به من و بال و پر واین قلبم تیر می زدی

اما من نرمیدم نشکستم

دل نبریدم از تو که دلم بشکستی

در نشکستم وقتی در به رویم ببستی

حال درکنار توام

تو سکوت کردی و هیچ نگفتی

غم و اندوه مرا زنده کردی و تنها از لب این رود گذشتی

حال من همه تن به دنبال عطر توام و در کنار رود پی نشانی از تو آواره ام ....حمید 85.6.25

 

پاورقی: 

آهنگ وسبک شعر مربوط به شعرگذر از کوچه فریدون مشیری است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/06/30ساعت 16:53  توسط حمید  | 

             

خوابیده بودم

ناگهان گرمای بوسه ای را یر چشمانم احساس کردم چشمان بی نورم را باز کردم 

اوبودو دستهایش در موها ی من  ولبانش بر چشمانم برخاست قامت بلندش با لباسی

سفید و ابریشمی با موهای بلند قهوه ای آبشار گونه مانند سروی در برابرم قد عام کرده بود

  اما نمی دانم چرا لباسش اینقدر کوتاه گفتم دخترک چرا اینطور تبسمی کرد و با لبخند

 گغت بلند شو خواستم اما نتوانستم خواست دستانم را بگیرد اما از توانش خارج بود

 گغت چرا سعی نمی کنی چرا مرا در آغوش نمی گیری

در چشمانش اشک را دیدم حسرت یک بوسه موج میزد

 سرم را به زمین دوختم و آرام گفتم دخترک  تو مرا با بوسه ای  بیدار کردی

 چرا من تورا با بوسه بخوابانم تو بیدار باش .عطر یاس درون حیاطتان را به

 جای منهم حس کن  نگاهی کردو گریست  دستان پر مهرو گرمش را گرفتم و گفتم

قبول داری هر چی بگویم تو هم فبول کنی گفت هر چه بگوی قبول دارم 

گفتم یاس من به من پشت کن و چشمانت را ببند هر وقت خوابم برد

 برگرد و مرا در اغوش بگیر گفت باشه او برگشت در همین حال دو سیاهی به

 من نزدیک شدند و مرا با خود بردند دخترک ماند و ماند بعد برگشت و دید که

 چشمانم بسته است من  در گوشه ای دیگر او را می نگریستم و او بر سر من ایستاده

بود دستانم را گرفت و مرا در اغوش خود جای داد تا گرمم کند اما  هر لحظه

من سرد تر می شدم او مرا بیشتر فشار می داد تا گرم شوم ولی نمی شدم دخترک

کم کم اشکانش در آمدو مرا صدا زد تا بیدارم کند  بر چشمانم بوسه زد ولی بیدار نمی شدم

 او زجه می زد من او را می نگریستم و خواستم بیدار شوم تا او را آرام کنم اما دیر بود

اشک در چشمانم موج می زد خواستم نزدیکش شوم ولی او مرا نمی دید او خون گریه می کرد 

.تن بی روح من درآغوش او هر لحظه سرد تر می شد او پاک ترین یاسی بود که تا به حال

 دیده بودم خواستم به او بگویم که من نخواستم تا او تنها بماند این قلب من بود که مهلتش تمام بود

ای کاش می شد او را در آغوش می گرفتم او این را می خواست  وآرزویش بود اما تن سردم لیاقت

تن چون پر او را نداشت از او عاشق تر ندیدم او شاید خدای عشق باشد چون...  

 خدا او را دوست دارد

من صد بار مرده ام می دانی   من نفس کشیده ام می دانی من سنگ شده ام می دانی

من تا لب چشمه رفته ام وبرگشته ام می دانی من در اشکان زلالت وضو گرفته ام می دانی من در

 کنار بید مجنون آواره گشته ام می دانی من در آینه چشمان تو گریسته ام می دانی  

 من دور از اغوشت میمیرم می دانی  تو هرشب یادم می کنی می دانم...  حمید  85.6.13

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/14ساعت 19:16  توسط حمید  | 

 

یادش بخیر روزگاری داشتم

                                   صبح و خورشیدو جای نمازی داشتم

در میان یاس و گل آشیانی چو سجاده داشتم

                                                    چوپروانه به دور آن شمع روزگاری داشتم

پای آن بید روان اشک روانی داشتم

                                               در میان گیسوان سیه فام او دست روانی داشتم

آه که لبخند بر لب و قلب در سینه داشتم

                                                      آنجا یک بغل یاس در سبد داشتم

در شبانم با ماه ویاسی آسمانی داشتم

                                              روز را با نرگسی گوش بر سینه داشتم 

بر سر ایوان مادر بزرگ گل و باد صبای و عطر ریحانی داشتم

                                                         آه که در قاب عکس آشنایی رشید غربتی را یافتم

در دل خود از گیسوان یاس تاجی بافتم

                                           آه که دیگر درد قلبم برده حتی از من ناله ای ورنه طاقتی داشتم

آه که یاس غمخواری داشتم نغمه ای و باد صبای داشتم و حا ل خدا را دارم... حمید ۸۵.۶.۴    

پاورقی:

 دریغاکه عمر مرا مهلت امروزو فردای تو نیست

                                                                 من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

 

                      

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/04ساعت 18:57  توسط حمید  | 

             

شاید بتوان لحظه ای نگاه کرد شاید بتوان در چشمها لحظه ای گریست حتی بی اشک   چون اشکهایمان دیگر به انتها رسیده و دلهایمان چون سخره نوردی از این کوه بلند عاشقی بالا می روند شایدهم  در نیمه را کوه باشد  که خرد شود و مارا به زمین افکند اما حتی بدون کوه هم دوباره می توان بالا رفت این بار نه ازکوه و قله ها بلکه تا عرش خدا و به سویش خدایمان هدایتمان کند 85.4.24

با تو به باران رسیدم با تو من از گرداب نترسیدم

هوایی بودم وبسان قاصدک قرق در باد تبسم تو به این کوه و آن کوی می آرمیدم ندانستم تو که

 بودی تو موج نگاهت بر آینه ها پیشی می گرفت توآنی که نغمه هایت را در پستوی خانه پنهان کرده ایمن آن کولی آواره و خانه به دوشم که جز اشکهایم چیزی ندارم که بفروشم من آن قاصدک بودمکه در میان باد پی باج میروم از این زمین تا خود معراج میروم اینجا دگر چه باب من و این دل  سنگ نیست من می روم  که زهر بنوشم شاید که روشن شود این دل خموشم آه که افسرده حالم به حال خودو این دل دیوانه چو ابر می نالم کاش که از پس این خانه بتوان راهی به تجلی گشود کاش می شد سخن بگویم  اما چه کنم    که لالم  دیر زمانی است  که سکوت و صبر  را بجای آوازو پیش قراولی گزیده ام   آه که عمر قاصدک کوتاه است و کوتاه  چه باید کرد و چه اندیشید؟

هیچ و هیچ من ندانم  دگر حرفی ندارم جز نغمه هایم  من شاعر نیستم که رسم شعر بدانم

عاشقم و رسم عشق را کمی  دانم  وا از دل خود سخن می گویم و بس

شاید هم لایق  عشق نبودم   و عاشقم نباشم و درویشی که پی آرامش را از این وآن میگیرم

 ... حمید  85.5.22

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/24ساعت 23:46  توسط حمید  | 

               

نگاهی خرج کن آنگاه که چشمان یسته ام با تمام جان خسته ام کرایه نگاهت  را به تبسمی  می بخشد  

آنگاه که نگاهی می کنی  نگاه کن با آنکه دیدیگانت شقه شقه ام خواهد کرد ومن به حقیقت یک نگاهم 

نخواهم رسید آنگاه که کلمات در دلم نهفته است  این قلب من است  که در زیر پای تو دجار شده است

نمی دانم تو کیستی که من و این دل اینگونه به تو بیتابیم که لحظه ای چشمانت نمی رود از یادم تو کیستی

که لحظه ای از یادت نمی برد خوابم  من در طوفان و موج هر نگاه تو بسان قایق  سرگشته روی گردابم

خیلی زمان است ندیدیمت گفته اند از کنارم رهمیپیمای  و من سرگردان همان نگاهم با من بگو ای عشق

 ای تنها گل من

من راز نگاهت را از آب پرسیدم  چشمان سیاهت را به خدا که از پشت دیوارها  پرستیدم  باران شدم و

چون آب بر این زمین خشک باریدم  من این چشمانم را به وجود تو  بخشیدم  همه لحظه به یاد تو هستم از

تو و دستان مهربانت دور هستم به همین بهانه است که این چند خط را برایت با تمام احساس نوشتم  دلم

واسه جشمای سیاهش تنگ شده به خدا تنگ شده  حتی این تنها بهونه را فقط یک نگاه به چشمان سیاهشه

هم ازم گرفته جرات نگاه رو ندارم دستو پام میلرزه وقتی احساس میکنم کنارم داره رد میشه همین             ... حمید 85.5.3  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/17ساعت 16:18  توسط حمید  | 

           

 

می خوام یه جوک بگم وبعد دلیل تک موضعی بودن وب لاگمو بگم که بعضی از دوستان خواسته بودند موضوعهای مختلف رو بنویسم

یه روز از یه ایرانی و آفریقای و امریکای میپرسن نظرتون در مورد کمبود گوشت قرمز جیه ؟

افریقای میگه اصلا"گوشت چیه

امریکای میگه اصلا" کمبود چیه

و ایرانی میگه راستش نظر چیه؟

من دارم میبینم که جوانهای وب لاگ خون ما فقط عشق زمینیو که بین یه پسر و دختر باشه رو می پسندن  و مدعای حرفم آخرین پست منه  که درباری لبنان و عاشورا بودنه امروز بوده که بعد از این پستم شماردم که 101 بازددید داشتم با یک نظر یعنی نظر چیست ؟ خوب حالا در مورد پستهای قبلیم هر 10 بازددید از 2 تا 5 نفر نظر میدادن یعنی واسشون اون مطلب مهم بوده که عشقی هم بودش ولی یه حادثه مثل نصل کشی و کندن ریشه تمام انسانها مخصوصا" مسلمانها واسشون پشیزی اهمیت نداشت که فقط هم دردی کنن شایدم می کنید که خود می شنوید واز راستو دروغشهم خودتان با خبریدو بس  اما ما یاد گرفتیم حتی وقتی اجازه حرف زدن و فریاد کشیدن را داریم هم این کارونکنیم  من باز موضوع هامو سعی میکنم عوض کنم راستی واسه حس مسولیتی که یکی از دوستام داشت هم ازش تشکر میکنم 

 

 

اکنون کجایند این خوش باوران  این در خواب رفتگان

آیا غبار بر چشم دارند ودر خوابند

کافران وبت پرستان بیدار

ای دلاوران ای مست علی گویان اکنون کجایید

انسانی مرد کودکی بال بست و رفت

یکی آمد با دستانی سیاه نعره زنان پرواز را کشت

ای شرح یاری ای دفتر خونین کو آزادی

هم خاک من هموطنم ای هم خونم یک دست به پا خیز

شب پایانی وخورشید هم نورانی ست

ای دلاور تو دستات خورشید در چشمات نور امید 

حال کجایند یاری کنندگانی که یاریمان کنند ...حمید 85.4.9

 

تو که هستی خودم که هستم راستش می دونید این روزها یه ندای تو قلبم میگه اگه یه عمر زلف سیاه و چشم سیاه یارو ستودیو بعد زد. بارمون موطلایی در اومدو چشماشم قهوه ای بود

یا اگه یه عمر داد زدی یا مهدی   از صبح تا شب در این مسجدو اون مسجد هم خودتو وهم چند نفره دیگرو معتل کردی وگفتی یا مهدی  یهو یکی زد به شونتو گفت جانم چه کار داری چی میگی شهامت داری تو چشای مهدی نگاه کنی بگی چه کارس داشتی فکر میکنی اون به تو یا به خود من  گفته از صبح تا شب صداش کنیم نه ولی اگه قراره بیاد بهتره اول ما شهامتشو پیدا کنیم تا بعد اون بیادراستش الن اگه از یکی بپرسی اگه تو روز علشورا در کربلا  بودی چکار می کردی هر کی باشه میگه می رفتم تو صف یاران امام حسین و فلان کاره هم با یزید می کردم ولی من میگم  خیلی خوشحالم که اونجا نبودم چون با این اراده ضعیف خودمون شاید یار یزید می شدیم  می دونید خدا یه بار دیگه این واقعه رو داره تکرار میکنه تا اون مدعیان  عشق حسینو امتحان کنه کسای میان تو تلوزیون دادو بیداد میکنن یا حسین یا حسین میگن مییگن ما نوکرشیم و جونومون فداش

بدانید وآگاه باشید امروز عاشوراست و لبنان کربلایزید اون زمان مرد اینجا یزید یکی دیگست کافر کسی دیگست  کسی که به  امت اسلام تجاوز کنه کافر مطلقه و ما فرزندان علی هستیم همونی که قومو یهودو هزارو چهارصد سال پیش مثل گوسفند سراسشونو آویزون کرد تا فکر نکنن آدم کشی بی جواب میمونه

چرا ایران کاری نمیکنه باور کنید حزب الله پیش قراول و خط مقدم ایرانه اگه نابود بشه بعد از لبنان نوبت ماست  چرا این مراجع تقلید فقط بلدن نسبت  به خواهرو مادر مردم گیر و فتوا بدن که خانمها حق رفتن به ورزشگاهارو ندارن ولی در مقابل مسلمان کشی ساکت موندن و بزگترین کارشون همدردیشونه

و فقط حرف زدن نه عمل کردن وقتی میبینم تو تلویزیون مثلا همین آقای حسنی تو کله پشتی این همه  حرف میزنه آیا خودش جرات داره لباسه رزمو بپوشه نه اون بلکه روحانیون ما حاضر هستن؟ آیا اونهای که حرف میزنن حاضرا"؟  یاد حرف امام میوفتم که گفت ارتش من در قنداقه اون منظورش ما بودیم و الان وقتشه  اگه امروز حزب الله نابود بشه فردا جنگ به ما تحمیل میشه الان که اسراییل ضعیف شده وکمکهای امریکا هم کارساز نیست بهترین فرصت واسه خفه کردن هر دوشونه

سالها پیش یکی به نامه شعبان بی مخ که خودشو پهلونه ایران ولوتی میدونست و از نوکرای  شخصه شاه بود اومد تو تو یه خیلبونه اصلی تهران و نفص کش و بد خواه خواست به لهنه خودشون اینطور بوده  تو اون همه مردم هیچکس شهامت نداشت بره جلو  ولی یه جون بی نامو نشون اومد و محمکترین سیلی رو تو گوشه شعبون زد اینجا دیگه شعبون خرد شد بااینکه اون جونو کشتن ولی دیگه شعبان همون شعبان نبود امروز اسراییل محکمترین سیلیرو بعد ار شصت سال خورده اونم از امت شیعه ودیواره بلنده اون ترک برداشته به تلنگور بنده اگه ما مسلملنا نزنیم کسی نومنده و نیست تا بزنه امیدوارم دولت ما و تمامه دولتهای اسلامی کاری انجام بدن  اگه این کارو نکنن آقایان مسولین حق ندارن بگن امت  ایران و عدالت ایران امت وعدالت علی هستش  حتما" میگین خود تو چی خودت حاظری من میگم که من نیستم که از ارتش حقوق میگیرم خونه میگیرم من نیستم که لباسه ارتش و سپاه و بسیجو به تن میکنم من نیستم اون بسیجی که سی درصد تخفیف از دانشگاه میگیره شایدم بیشتر من اون بسیجی نیستم که تو بهترین  ساحلهای تفریحی شمال به گشتو گزار و خوش گذرونی  واسه اردو میرم من نیستم که مرغ و برنج و روغن از دانشگاه و مراکز دیگه بنه این چیزارو   که سهمه همه دانشجویان و مردومه 5 برابر میگرم  من اون  نیستم که به خدا میشناسم کسیو که 22 سالشه  دو تا حقوق میگیره شهریه دانشگاشم شاید  نصفه من باشه شایدم هیچی نباشه ولی  من  اگه راه درستش باشه میرم   

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/07ساعت 15:16  توسط حمید  |